قهرمان ميرزا عين السلطنه

941

روزنامه خاطرات عين السلطنه ( فارسى )

مىكردم و قورى را گاه‌به‌گاه به دم دهن شاه برده يعنى آب مىخورد و هر دقيقه مثل اين‌كه جواب مطالب را عرض مىكنم صحبت مىكردم و تكان مىخوردم . با سر و دست اشاره به صحرا و بيابان مىكردم . ده دقيقه « * » به شهر آوردم . شاه را همان قسم كه نوشتيم داخل باغ كردند . فورا حاجى حسينعلى خان را به اندرون فرستاده در خزانه و اطاقهاى شاه و ساير اطاقهاى خانمها را كلا ممهور كردند . براى هر خانمى يك اطاق و دو اطاق نشستن باقى گذاشتند . فوج سوادكوه [ را ] كه در پشت تكيهء دولت سربازخانه دارد و رياست آن هم از قديم با صدراعظم بوده فورا آورده‌اند در باغ و عمارت و درهاى اندرون تقسيم كرده‌اند ، ساير افواج را به نقاط ديگر . تا ساعت سه از شب رفته كه نه ساعت تمام مىشود از شاه خون مىآمد . قوت مزاج و بنيه از همين فقره معلوم مىشود . لباس تن شاه را نگاه داشتند ، اما طپانچه مفقود شده معلوم نيست به دست كى افتاده . صندلى كه شاه را روى آن گذاشته تا دم كالسكه بردند ، مال سر مقبرهء مرحوم آصف الدوله بوده ، خونهاى آن را شسته‌اند اما صندلى همان‌جا باقى است . پسر صدراعظم مىگفت حالت آن روزى شاه خودش گواهى مىداد كه روح چيزى فهميده . جمعى از قول صدراعظم حكايت كردند . ليكن در اين‌كه شاه خوابى ديده حرفى نيست ، اما تفصيل آن‌چه بوده نمىدانم . خواب شاه به نقل‌قول صدراعظم از قرار تقرير صدراعظم سه شب پيش شاه خوابى ديده است كه حضرت امير المؤمنين عليه الصلاة و السلام را خواب ديده و به شاه فرموده ميل ملاقات ما را دارى يا نه ؟ شاه در كمال خضوع و خشوع عرض كرده است بلى ، با شعف . فرموده است روز جمعه بيا حضرت عبد العظيم . روز جمعه را خيال رفتن باغ اسب‌دوانى بود . همان صبح جمعه هم خانم‌باشى بسيار اصرار كرده است كه در اين هواى گرم حضرت عبد العظيم رفتن ندارد برويم باغ شاه البته بهتر است . فرموده‌اند خير امروز زيارت بايد بروم ، تو هم البته بيا . خيلى هم شاه دير سوار شد . در وقت پياده شدن هم صدراعظم عرض كرده بود ناهار حاضر است ، اول ناهار ميل فرمائيد بعد به زيارت . فرموده بودند خير غسل دارم و مىخواهم نماز ظهر را در حرم بخوانم . در ميان بازار هم دومرتبه عرض كرده بودند حرم را خلوت كنند . فرموده بودند خير خير لازم نيست ، بگذاريد همه بروند . هنوز به صحن داخل نشده انتهاى بازار در سردر [ كه ] اسم شاه را نوشته‌اند عينك را چنانچه قاعدهء شاه بود بلند كرده از پشت مدتى نگاه كرده بود همه كس انتظار داشت كه بفرمايند عوض كرده ذو القرنين كنند . چيزى نفرموده داخل صحن شده‌اند . اين شخص مخذول هم از اول پياده شدن شاه دنبال بوده . موقع به دست نمىآمده .

--> ( * ) اشتباه است . از حضرت عبد العظيم تا طهران ممكن نيست در ده دقيقه آمد .